
یک لحظه یک دم با هاله ای ازبهت با سایه ای از مه در یک غروب سرد یا با اذان صبح در کوره راهی دور در قالب یک نور یا ظلمت یک شب آری میآید مرگ.... ...
ادامه مطلب
حتی دوباره لبخند زدن هم دل میخواهد که من دیگر ندارم !...
ادامه مطلب
واقعا نمیدونم چرا توی زندگی من ،هی نمیشه،دقیقا فک کنم توی مرداد بود که رفتم پیش دکترم و اسپری و داروهامو قطع کرد و گفت کم کم داره حالت خوب نمیشه،دقیقا سه بار بعدش انافیلاکسی شدم،سه بار بعدش تا مرگ پیش رفتم ، چیزی که زجرم میده مرگ خودم نیست گریه های مامانم کنار تخته بیمارستانه،دیدم نشسته پایین تخت داره با خودش حرف میزنه ،نگاش کردم بهش خندیدم گفتم چی میگی با خودت،میگه دارم به خدا میگم هرچی توی زندگیم شد گفتم قسمته،صلاحه،تو رو کجای دلم بزارم،گفتم وقتی بین این همه داوطلب کنکور من تربیت معلم قبول شدم به خدا گفتی چرا دختر من که الان داری بهش شکایت میکنی،...
ادامه مطلب
من که قراره معلم ابتدایی بشم،قراره همه ی اینا باهم باشم به نظرتون چه شکلی میشم،رفتم واسه خودم مانتو شلوار اداری خریدم اونقده ناسه ،حالا میخوام برم کیف و کفش ست هم بخرم،از این کفش پاشنه بلندا(از شما چه پنهون غیر از تالار و مراسم عروسی تا حالا پام نکردم)هم بخرم،کیفمم بندازم رو دستم ،اوهه کوفتشون بشه معلم به این خوشتیپی اعتماد به سقف ندارم ،به عرش دارم،خدا شااااهده فحش بدین عمتون مورد عنایت قرار میگیره...
ادامه مطلب