
بعضی وقتا که میشینم با خدا صحبت میکنم بهش میگم واقعا خوش به حالت ،جای ما آدما نیستی نمیدونی ما چی میکشیم ،یعنی الان خودم و عاطفه و نوشین(دوستام)به این نتیجه رسیدیم بریم ابن سینا (تیمارستانه)سه تا تخت بگیریم ،واقعا کم آوردیم ولی اون ته دلم میگه امیدی هست چون خدایی هست...
ادامه مطلب
واقعا نمیدونم چرا توی زندگی من ،هی نمیشه،دقیقا فک کنم توی مرداد بود که رفتم پیش دکترم و اسپری و داروهامو قطع کرد و گفت کم کم داره حالت خوب نمیشه،دقیقا سه بار بعدش انافیلاکسی شدم،سه بار بعدش تا مرگ پیش رفتم ، چیزی که زجرم میده مرگ خودم نیست گریه های مامانم کنار تخته بیمارستانه،دیدم نشسته پایین تخت داره با خودش حرف میزنه ،نگاش کردم بهش خندیدم گفتم چی میگی با خودت،میگه دارم به خدا میگم هرچی توی زندگیم شد گفتم قسمته،صلاحه،تو رو کجای دلم بزارم،گفتم وقتی بین این همه داوطلب کنکور من تربیت معلم قبول شدم به خدا گفتی چرا دختر من که الان داری بهش شکایت میکنی،...
ادامه مطلب