خرید بک لینک

حال این روزام حال خوبیه ،کلا همه چیز خوبه و خدا همه جوره هوامو داشته از قبول شدن واسه ارشد گرفته که بین تموم دوستام فقط من بالینی نیشابور قبول شدم،تا تعیین جامون که من اولین و نزدیکترین روستا افتادم که فقط ۳۰دقیقه فاصله است تا خونمون،از وضعیت جسمیم که خداروشکر تنفسم بهتر شده،

کلا خدایا دمت گرررم،ولی نمیدونم کارای مامانمو کجای دلم بزارم میره واسه من قراره خواستگاری میزارن،هرچی میگم مادر من نکن،یه نگاه به وضعیت من بنداز،آخه کی میاد یه دختری که مریضی کشنده داره بگیره وقتی این همه دختر سالم هست بازم اینا حرف خودشونو میزنن که میگن مریضیت حکمتی بودن که واسه تعیین جا نزدیک بیافتی،

خلاصه دست بردار نیستن شانس گند من دیشب خواستگار اومد تو شهر ما اول خواهر مادر پسر میرن پسندیدن دوباره قرار میزارن جلسه بعد با پسر میان ،من با خودم گفتم خواهر مادره قیافه منو ببین فرار میکنن،خخخخخخخخ

خلاصه خواهر مادرش اومدن و یکم حرف زدیم بعد گفتن اجازه هست پسرمون بیاد ،من فکر کردم واسه جلسه بعد میگن نگو که پسرشون توی ماشین بیرونه ،هیچی دیگه پسره هم اومد حالا من کم مونده بود بمیرم از استرس اونقدر با ناخونام ور رفتم که کنارش خونی شد ،سرمم که چسبیده بود به زمین اصلا نفهمیدم پسره چه شکلیه،گویا زمانی که داشتن میرفتن مامان شازده گفتن شما با دخترتون صحبت کنید نظرشو بپرسید باز ما مزاحم میشیم،

بچه ها به دور از شوخی یه راهی جلو پام بزارید پسره رو فراری بدم ؟؟؟؟؟؟؟؟ ،

برچسب: خدایا شکرت,خدایا شکرت که هستی,خدایا شکرت برای سلامتی,خدایا شکرت که,خدایا شکرت شعر,خدایا شکرت به خاطر عشقم,خدایا شکرت بابت همه چیز,خدایا شکرت بخاطر,خدایا شکرت که سالمم,خدایا شکرت به خاطر همه چیز, نویسنده: متین زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 11:09

صفحه بندی