
بعضی وقتا از یه جا میری یه جای دیگه،فکر میکنی مشکل از جاست،ولی وقتی دوباره همون حس و حال و داری میبینی مشکل از خودته،بعد از این همه که بین دوستان مجازیم بودم رفتم تو لاک تنهاییم ،ولی فرقی نکرد،کاش میشد آدم هر وقت که خواست نباشه چشماشو ببنده و بیدار نشه ،مثلا امشب که خوابیدم فردا بیدار نشم...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
یک لحظه یک دم با هاله ای ازبهت با سایه ای از مه در یک غروب سرد یا با اذان صبح در کوره راهی دور در قالب یک نور یا ظلمت یک شب آری میآید مرگ.... ...
ادامه مطلب
این چنین شد که شدم نوکر تو نور دو عین مادرم شیر مرا داد و فقط گفت حسین(ع) بیرق مشکی های ما که رفت بالا...
ادامه مطلب
و چقدر این روزها برای رسیدن به او نزدیک است...
ادامه مطلب
حلزون دم کرده خوردم،البته گمونم عصارش حساب میشد،حالا نمیدونم دقیقا گوشت شده به تنم یا باید اب پزش میکردم...
ادامه مطلب