
هفته پیش رفته بودم کلاس،تنها بودم نوشین نیومده بود،از اونجایی که تنها بودم مثل دخترای خوب داشتم درس گوش می دادم از آنجایی که جلسه دومaccesبود و جلسه اولش هم من نبودم این جلسه مطالبش سخت تر شده بود ولی استاده هرچی میگفت تونستم انجام بدم خداییش خودم ذوق کردم ،دهن استادمون هم کف کلاس بود آخه همیشه که نوشین هس عمرااا که ما کار انجام بدیم،باز دوباره استاد شروع کرد به درس دادن که یه خانومه اومد گفت شما چیزی متوجه میشی گفتم تا حدودی یه دفعه داد زد زررررررری بیا اینجا این یاد داره،دیگه دو تا خانوم محترم یکی اینور یکی اونور نشستن ،یعنی دو دقیقه هم ساکت نمیشدن ،نگرانشون بودن اکسیژن کم بیارن،یه دفعه یه نفرشون برگشته میگه چرا با یکی از همین پسرای اینجا ازدواج نمیکنی،منو میگی چشام تا آخرین حد ممکن باز شد...
ادامه مطلب
شاعر :نیما مردانی با تشکر از دوست جونی...
ادامه مطلب
واقعا نمیدونم چرا توی زندگی من ،هی نمیشه،دقیقا فک کنم توی مرداد بود که رفتم پیش دکترم و اسپری و داروهامو قطع کرد و گفت کم کم داره حالت خوب نمیشه،دقیقا سه بار بعدش انافیلاکسی شدم،سه بار بعدش تا مرگ پیش رفتم ، چیزی که زجرم میده مرگ خودم نیست گریه های مامانم کنار تخته بیمارستانه،دیدم نشسته پایین تخت داره با خودش حرف میزنه ،نگاش کردم بهش خندیدم گفتم چی میگی با خودت،میگه دارم به خدا میگم هرچی توی زندگیم شد گفتم قسمته،صلاحه،تو رو کجای دلم بزارم،گفتم وقتی بین این همه داوطلب کنکور من تربیت معلم قبول شدم به خدا گفتی چرا دختر من که الان داری بهش شکایت میکنی،...
ادامه مطلب