
...
ادامه مطلب
دلم میخاد خودمو جمع کنم و برم کجاش و نمیدونم ،فقط میدونم باید تنها برم احساس میکنم شدم آیینه ی دق مادرم ،همیشه بقیه مواظبم هستن که حالم بد نشه ،تا نفسهام یه کم کند و تند میشه داداشم میگه بریم بیمارستان ،احساس میکنم مایه ی رنج شدم ،باید برم ...
ادامه مطلب