
هفته پیش رفته بودم کلاس،تنها بودم نوشین نیومده بود،از اونجایی که تنها بودم مثل دخترای خوب داشتم درس گوش می دادم از آنجایی که جلسه دومaccesبود و جلسه اولش هم من نبودم این جلسه مطالبش سخت تر شده بود ولی استاده هرچی میگفت تونستم انجام بدم خداییش خودم ذوق کردم ،دهن استادمون هم کف کلاس بود آخه همیشه که نوشین هس عمرااا که ما کار انجام بدیم،باز دوباره استاد شروع کرد به درس دادن که یه خانومه اومد گفت شما چیزی متوجه میشی گفتم تا حدودی یه دفعه داد زد زررررررری بیا اینجا این یاد داره،دیگه دو تا خانوم محترم یکی اینور یکی اونور نشستن ،یعنی دو دقیقه هم ساکت نمیشدن ،نگرانشون بودن اکسیژن کم بیارن،یه دفعه یه نفرشون برگشته میگه چرا با یکی از همین پسرای اینجا ازدواج نمیکنی،منو میگی چشام تا آخرین حد ممکن باز شد...
ادامه مطلب
روز تعیین جا،به مسئولان گرامی گفتم منو نندازین مدرسه دخترانه ،حالم به هم میخورد از لوس بازی هاشون ،خبر نداشتم مدارس روستا مختلطه،پسرام خوبن،خداییش تحمل دخترا مشکله،یکیشون کوچولویه دستاشو دور کمرم میندازه،اون یکی دیگه قد بلندتره دستاشو دور شونه هام حلقه میکنه ،دیگه نمیشه حرکت کنم ،مثل چیز میچسبن به آدم ، خوشم نموآد...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ میرود دست دلم می لرزد اما به خواجه میسپارم تا نا امید رو از دلم نگیره دلم میخواد همیشه بگوید یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم نخور …...
ادامه مطلب
داغـــونی اَم از آنجـــا شــــروع شُـــــد کــــه فَهمیـــــدَم . . . از میـــان ایـــــن همــــه “بـــود” مَــن در آرزوی یکــــی اَم کـــه ” نَبــــود “...
ادامه مطلب
کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم که دل چه میکشد از روزگار هجرانش... ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
امروز با مستخدم مدرسه دعوا کردم،پسره ی چندش بدم میاد ازش،دعوامون اونقدر بالا گرفته بود که همکارا فکر میکردن الانه که سمت هم ظرف پرت کنیم،اعصابم خورده ،دلم میخاد یه نفر و بزنم ،یه نفرتون داوطلب شه...
ادامه مطلب
گاهى دلت به راه نیست ولى سر به راهى خودت را میزنى به آن راه و میروى و همه، چه خوش باورانه فکر میکنند که تــو روبراهى ...
ادامه مطلب
کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون ، به جای اینکه بپرسه “چته ؟ چی شده ؟” ؛ بغلت کنه و بگه “گریه کن” …...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
اصلا به درررک ،فدای سرم،ولی دیگه اعتماد نمیکنم ،دیگه با غمشون غمگین و با شادیشون شاد نمیشم،مگه چکارم میشن،ته ته تهش دوستن،مقصر خودمم که فکر میکنم همه مثل خودم هستن...
ادامه مطلب
یکی از دوستان تعریف می کرد داشته ریاضی تدریس میکرده از شاگردش میپرسه بعد یکان چی میاد ،شاگردش هم میگه دوکان حالا منم گفتم به شما اطلاع بدم از علم روز عقب نمونید...
ادامه مطلب
بعضی وقتا که میشینم با خدا صحبت میکنم بهش میگم واقعا خوش به حالت ،جای ما آدما نیستی نمیدونی ما چی میکشیم ،یعنی الان خودم و عاطفه و نوشین(دوستام)به این نتیجه رسیدیم بریم ابن سینا (تیمارستانه)سه تا تخت بگیریم ،واقعا کم آوردیم ولی اون ته دلم میگه امیدی هست چون خدایی هست...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب